ولایت... بصیرت... افسر جنگ نرم

سفر آسمانی ...

نوشته شده توسط :دختر عمران
شنبه 1389/12/14-01:17 ق.ظ

سالهای نه چندان دور همین نزدیکی ها، مردانی در همسایگی ما زندگی می کردند،که زندگی برای شان جدی ترین بازیچه بود.زندگی کردند، چون هیچ وقت اسیر و ذلیل زندگی نشدند. زندگی می کردند،چون معنای زندگی را فهمیدند.

 آنها آمدند تا زندگی کردن را به ما یاد دهند و ما یاد نگرفتیم.

 

چشم دوختند در چشم ما و با سکوت شان فریاد زدند،که جور دیگر هم می شود زندگی کرد.آنها رفتند و ما ماندیم.رفتن آنها به رفتن یک ستاره ی دنباله دار می ماند و ماندن ما به ماندن آب در مرداب روزمرگی ها،انگار که آن ها مانده اند و ما می رویم.

امروز سربرداشته ایم و چشم دوخته ایم به دنباله ی آن ستاره، تا مسیرش را گم نکنیم.

شاید روزی کسی از ما خواست به آنها بپیوندیم......

ای دل تو چه می کنی می روی یا می مانی ؟



دنبالک ها: دفاع مقدس 


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox